گزارش ساده اي است :
تهران- يك وعده غذاي گرم، كنار سفره كودكان "اسماعيلآباد" خاش
تهران، خبرگزاري جمهوري اسلامي ۸۶/۱۱/۰۹
داخلي.اجتماعي.گزارش عكس
۴۶كودك زير شش سال "روستامهد" روستاي "اسماعيل آباد" شهرستان خاش به تازگي گرمي يك وعده غذاي گرم را چشيدهاند
---> عكس: عادل پازيار
http://www2.irna.ir/fa/news/view/menu-158/8611095904160255.htm
روزي روزگار از خبر گرسنگي هم وطنانمان رگ گردنمان بيرون مي زد.
روزي روزگاري براي رسيدن به حق و عدالت حاضر بوديم همه چيز مان را بدهيم.
روزي روزگاري براي آنكه همه ي ابناي وطن به حقوق واقعي خود برسند دست به اسلحه شديم و با ظالم جنگيديم...
اينك چه ؟
هر كدام رخت خويش برداشته و مي دويم و همديگر را له مي كنيم تا فقط خود و خانواده ي خود را از معركه نجات دهيم!.
سر در آخور دنيا داريم و ثقل سامعه گرفته ايم تا فرياد مظلوم را نشنويم و وجدان درد نگيريم...
نكند خدايا ما (امت خميني ) را به خود وانهاده اي ؟...
ببخشيد ديگر نمي توانم بنويسم...
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 14:9  توسط مسافرغریب
|
والدين دانشآموزان سوخته: توان خريد داروها را نداريم
خبرگزاري فارس: يك سال از حادثه آتشسوزي كلاس درس مدرسه شهيد رحيمي استان فارس ميگذرد. سالي كه براي 8 دانشآموز سوخته و خانوادههايشان چون عمري گذشت. اگرچه دستگاههاي مختلف براي درمان رايگان اين دانشآموزان اهتمام ورزيدهاند اما هزينه سرسامآور دارو و امكانات درماني فرزندان اين خانوادهها كه غالباً از اقشار محروم جامعه هستند، مشكلات زيادي را براي آنها ايجاد كرده است. "
این عکس :

http://www.farsnews.com/plarg.php?nn=M278345.jpg
می گویم عجب صبری خدا دارد!.
بای ذنب قتلت ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 9:4  توسط مسافرغریب
|
من قاتل لحظه ها هستم.
خون سبز لحظه ها بر دستان من است.
به تاوان این جنایت دلم می فسرد.
و از سر دلتنگی ،ناخواسته و خواسته
باز با دشنه ی هجران لحظه هایم را می کشم!...
وین دور و تسلسل را آیا پایانی است؟!
نمی دانم.
همین!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 9:52  توسط مسافرغریب
|
روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم
چه کسی می داند چه می کشم از این قوم دغا!
چه کسی می تواند بفهمد کار با انسان های پست و لئیم چقدر سخت است .
انسان های کوتو له ای که امر خدمت با ریاست برایشان مشتبه شده است.
از بس حقیرند عارم می آید بحث را ادامه دهم.
همین!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 15:26  توسط مسافرغریب
|
سلام.
یاد آرید مرا در شبهای قدر.
به دعایی و نامی و یادی.
شما را به مقدسات .
یادم آرید.
همین!
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 8:47  توسط مسافرغریب
|
سلام. در منطقه ای که من بدنیا آمده ام،باغ های مو (تاک) بسیاری در اطراف شهر موجود می باشد. یکی از روش های تکثیر این درختچه ها این چنین است که بته ای را انتخاب می کنند و بعد آنرا بدون قطع از بن ، زیر خاک می گذارند و آبش می دهند تا ریشه دهد. وقتی ریشه داد ، از بن جدایش می کنند و آن بته ی ضعیف می شود درختچه ای مستقل!.از کودکی عادت داشتم تا به دقت این گونه کارها را زیر نظر بگیرم و برایش دلیل پیدا کنم.
همیشه دلم به حال آن بته می سوخت که از بن مزه ی تیغ را می چشد تا مستقل شود. همیشه فکر می کردم آیا می شود دردش را چشید!.
امروز دردش را زیر دندان احساسم به شدت چشیدم. زیرا به دست خود برگه ای را امضاء کردم ، که خانه ی پدری را بفروشیم. هرچند خانه ی دیگری را خریدیم ولی بن احساسم درون قلبم بد جوری می سوزد!.
خانه ی پدری که گوشت و پوستم با دانه دانه آجرهای آن عجین بود را برای آخرین بار نظاره ای ناامیدانه کردم و حتی شهرم را نیز پنداری با همین اتفاق از دست دادم!.
نمی دانم هنوز سوز آن درد می آزرد مرا.
تکه ای از من هنوز در باغ رضوان قطعه ی شهداست . تکه ی دیگر با این اتفاق سردرگم و پر درد و آواره ترشده .
باورم کنید!
+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:19  توسط مسافرغریب
|
باز من وهجمه ی خیالت
باز من و چشم بیمارت
باز من و زلف سیاهت
دیوانه می خواهی مرا
باز تو و دل پر طوفان من
باز تو و سر بی سامان من
باز تو و خیال پریشان من
به تاراج می بری صبرم را
نگاهت فتنه و منشت پرده دری
سلوک من عشق تو و طریق عشقت جانفرسات
بتاب ای خورشید حسن و جمال و زیبایی
و در این میانه ای بی همتا
مرا هم پذیرا باش
همین!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 8:13  توسط مسافرغریب
|
در
جایی خواندم :
کنفسیوس می گوید :
در زندگی
اگر برنامه یک ساله دارید ، برنج بکارید !
اگر برنامه ده ساله دارید ، درخت بکارید !
اگر برنامه صد ساله دارید ، آدم تربیت کنید ... !
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:52  توسط مسافرغریب
|
دوستی داشتم که مرا همیشه عاشق بلا معشوق ! می خواند.خودم هم همیشه از اینکه روزی از صدقه سری دولت عشق، محرومیت زدایی خواهم شد، امید وار بودم.ولی اینک دلسردم. نه نا امید. دلسرد . این را نمی گویم تا شما پیام بگذارید که نه ال است و بل ...
راستش را می گویم. بد جوری سر در آخور دنیا شده ام. بد جوری...
صبح آهنگی را می شنیدم که جوان عاشقی برای معشوقش خوانده بود. دلم گرفت .مه غلیظ حسرت دشت سینه ام را فرا گرفت و چشمه های خشک شده ی دیرین پرآب گشت!.
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
بگذریم . همین!
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 8:23  توسط مسافرغریب
|
این دل دیوانه هوایی شده باز
نسیم کوی ترا از ته دل می خواهد
زنجیر گسسته و عسس خفته
ابریق شکسته و پیمانه تهی است
خمخانه بسته و خراباتیان همه خفته اند
تو بگو ،چه کنم؟
چون بسر آرم روز را بی فیض جمال و جلالت
و شب را بی نور وصالت
هر روزتو در حسن و کمال
هر روز من در فقر و نیاز
دستم گیر
ای عزیز!
همین!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 10:31  توسط مسافرغریب
|